۱.۱
بهترینِ هر جا
کلاس زبان و درس مدرسه همهی روزهایم بود. همان موقع یک قاعده برای خودم گذاشتم و هر جا بودم، میخواستم بهترینش باشم.
پایهی درسی · انگیزهای که بعدها همهجا با من ماند
پیشینه
سعید عاشوری




LV ۱لول ۱
۱۲–۱۵ سالگی
همراهها هیچکس، این دوره را تنها گذراند
۱.۱
کلاس زبان و درس مدرسه همهی روزهایم بود. همان موقع یک قاعده برای خودم گذاشتم و هر جا بودم، میخواستم بهترینش باشم.
پایهی درسی · انگیزهای که بعدها همهجا با من ماند
۱.۲
در مدرسهای درس میخواندم که بیشتر بچههایش از خانوادههای مرفه بودند. جایی در آن جمع نداشتم و تنهایی را با درس پر کردم.
روی پای خود ایستادن
۱.۳
پول توجیبیام را جمع میکردم و وقتی به عدد خوبی میرسید، بیصدا سر جایش برمیگرداندم. فکر میکردم اینطوری بار خانواده سبکتر میشود.
اولین درک از پول · مسئولیت
۱.۴
کتاب فلسفه و داستان میخواندم و به این فکر میکردم که انسان کامل کیست. جوابهایی که آن موقع برای خودم پیدا کردم، هنوز با من است.
ریشهی فلسفهی شخصی
۱.۵
دویدن و شنا را دوست داشتم، ولی در فوتبال دروازهبان خوبی از آب درآمدم و تا مسابقات منطقهای رفتم.
۱.۶
در همان مسابقات مچ دستم شکست و دوران دروازهبانی تمام شد.
لول ۲
۱۵–۱۸ سالگی
همراهها خانواده، همیشه پشت صحنه
۲.۱
در آزمون تیزهوشان رتبهی خوبی نیاوردم و به مدرسهای معمولی رفتم. همانجا برای اولین بار یاد گرفتم با آدمها ارتباط بسازم.
۲.۲
نامزد شورای دانشآموزی شدم و نفر دوم شدم.
اولین تجربهی جلو ایستادن و رأی گرفتن
۲.۳
در رشتهی ریاضی و فیزیک، اول شدن آسان بود.
۲.۴
در این سالها عضو تیم فوتبال بودم.
۲.۵
در شانزدهسالگی مدرک زبان انگلیسیام را گرفتم.
مهارتی که چند سال بعد به درآمد تبدیل شد
۲.۶
جلو افتادن آسان باعث شده بود فکر کنم کنکور هم همینطور است. سه ماه آخر مدرسه تعطیل شد و نتیجه خیلی پایینتر از انتظارم آمد.
اولین شکست بزرگ، و درس اعتمادبهنفس بیپشتوانه · سال کنکور فقط درس بود و ورزش کنار رفت
۲.۷
فردای کنکور تایپیست شدم و خاطرات صوتی رزمندههای جنگ را مینوشتم. اولین حقوقم بود، و اولین بار بود که زندگی آدمهای دیگر را اینقدر از نزدیک میشنیدم.
۲.۸
خانواده با همهی سختی، هزینهی یک جلسه مشاورهی انتخاب رشته را دادند. روزهای آخر اصلاحیه آمد و الکترونیک هواپیمایی در دانشکدهی صنعت هواپیمایی کشوری قبول شدم، روزانه و در تهران. انگار دنیا را به من داده بودند.
لول ۳
۱۹–۲۱ سالگی
همراهها اکیپ دانشکده · استاد · تیم سهپاد
۳.۱
روز ثبتنام بعضیها از دانشگاه گله داشتند و من از ته دل خوشحال بودم. خیلی زود با بچههای گروه یک اکیپ شدیم و ترم اول شد بهترین ترم عمرم.
۳.۲
در دبیرستان فقط تماشاگر بازی مافیا بودم. در دانشگاه گردانندهاش شدم، آنقدر خوب که استادهای ادبیات و زبان اجرایش را سر کلاس به من میسپردند.
گرداندن یک جمع و نگه داشتن توجهش
۳.۳
در آزمایشگاه با کسی آشنا شدیم که برق را عملی یادمان داد. با قطعات خودش پروژه میداد و از شخصیت و فلسفه و رشد فردی هم با ما حرف میزد. اولین کسی بود که واقعاً استاد صدایش کردم.
۳.۴
کرونا آمد و همهی آنچه ساخته بودیم یکجا تعطیل شد. دورهی سختی بود و درس برق هم آنطور که باید در ذهنم نماند.
۳.۵
یکی از همدورهایها مرا به یک استارتاپ پهپاد کشاورزی برد. روز اول میز پاک میکردم و قطعه میخریدم و روز آخر پرنده را مونتاژ و برنامهریزی میکردم. استارتاپ به نتیجه نرسید.
یک محصول واقعی را از نزدیک ساخت · تدارکات و خرید
۳.۶
مدتی هم در یک شرکت پهپادی دیگر کار کردم. فهمیدم کار اصلی این بازار واردات است و ساختن پهپاد کشاورزی، همان که در ذهنم بود، جایی در آن ندارد.
شناخت بازار · روشن شدن اینکه چه نمیخواهم
۳.۷
سرپرست تیم دانشکده در رویداد ملی طراحی خودروی پرنده (هوارو) شدم. یک وسیلهی پرندهی مسافربری طراحی کردیم و تا مرحلهی نهایی رویداد رفتیم.
۳.۸
با فراخوان استاد در یک ساختمان مستقر شدیم. پاور و شارژر تعمیر میکردیم و شاگردی تعمیر لپتاپ را هم کردم.
۳.۹
ساختمان را از ما گرفتند و وسایل را به آزمایشگاههای دانشکده بردیم. هر روز نه صبح میآمدیم و نه شب میرفتیم. کمکم ادارهی سهپاد، مجموعهی دانشجویی ساخت پروژههای الکترونیک که استاد بنا کرده بود، به دست ما افتاد.
۳.۱۰
مسئول آموزش سهپاد شدم. دورههای پهپاد، الکترونیک و آردوینو، و چاپ و طراحی سهبعدی را طراحی و برگزار کردم و بیش از پنجاه دانشجو در آنها بودند. کنارش تدریس خصوصی هم داشتم.
یاد دادن، بهترین راه یاد گرفتن بود
۳.۱۱
از کاغذبازیها و سیاستهای دانشکده رد شدیم. به نمایندگی از سازمان هواپیمایی کشوری به ایرشوی کیش رفتیم، غرفهی دانشکده را در نمایشگاه هوایی پیام گرداندیم، و پیکسل را راه انداختیم.
لول ۴
۲۱–۲۳ سالگی
همراهها همان تیم خودمان، مشتریها و تأمینکنندهها
۴.۱
درس در این دوره عقب افتاد. چیزی که سر پا نگهم داشت، تیم و کارهایمان بود.
۴.۲
اولین پرینترها را از قطعات دستدوم و اسقاطی ساختیم. پرینترهای از کار افتادهی دیگران را تعمیر میکردیم، و با پول هر فروش، قطعهی دستگاه بعدی را میخریدیم. کانال پیکسل به ۲۵۰۰ مخاطب واقعی رسید.
۴.۳
اولین سفارش را در کیسهی فریزر تحویل دادیم، چون جعبه نداشتیم و قیمت کارتن کار را از صرفه میانداخت. سراغ یک استاد قدیمی طراحی بستهبندی رفتیم که کارگاهش خانهاش بود. اولین مذاکرهی کاریام بود و دستم میلرزید.
۴.۴
مشتری یک کانجی ژاپنی با رنگ کهکشانی اپوکسی میخواست و سفارش تأیید شده بود، بیآنکه کسی در تیم با اپوکسی کار کرده باشد. همان روز با مترو رفتم و ابزار و رنگ خریدم و رزین را با دست رویش کار کردم. مشتری عاشقش شد.
قولی که داده شده بود، باید عملی میشد
۴.۵
یک مجموعهی صنعتی تندیس یکی از مدیران درگذشتهاش را میخواست. آن روزها هوش مصنوعی هنوز این کار را نمیکرد، پس مدل را از روی عکس در Blender حجاری کردم. نتیجه یک سفارش بزرگ جعبه در اندازههای مختلف شد.
۴.۶
میخواستم سرعت یک پرینت را کمی پایین بیاورم و یک رقم را اشتباه تایپ کردم. پرینتر با سرعتی کار کرد که باورمان نمیشد، و موتورها حتی داغ هم نکردند.
۴.۷
گروهی آمدند و گفتند فروشندهی محصولات ما میشوند. دو روز بعد دیدیم پستهای ما را با برند خودشان منتشر میکنند. اولین بار بود که باید همکاریای را رودررو تمام میکردم.
۴.۸
با دانشگاه قرارداد بستیم که شش ماکت آموزشی برشخورده از موتور GE90 بسازیم، با رنگبندی جدا برای بخشهای داغ و سرد. بزرگترین قرارداد آن دوره بود و در دو سه ماه تحویلش دادیم.
۴.۹
لیسانس تمام شده بود و همه از درآمد ما خوشحال نبودند. یک روز دم در دانشکده جلویمان را گرفتند. پیش مدیریت رفتیم و گفتیم اگر راهمان ندهند، سفارش هم تحویل داده نمیشود. سفارش را تحویل دادیم و قرار شد بعدش از دانشکده برویم. دستگاهها را از دست دادیم و تیم دیگر نتوانست یکجا جمع شود.
اولین بار که محکم پای حقمان ایستادیم · از دست رفتن پایگاه تیم و دستگاهها
۴.۱۰
هوش مصنوعی تازه آمده بود. با آن پروژههای فنی سفارشی انجام میدادیم و در ۲۱ سالگی برای اولین بار همهی خرجم را خودم درآوردم.
۴.۱۱
زیاد شنا میکردم و به بقیه هم یاد میدادم. با تیم قهرمان شنای دانشکده شدیم و در انفرادی چهارم شدم.
۴.۱۲
در همین سالها با یک مربی شخصی دوومیدانی تمرین میکردم.
۴.۱۳
هر ماه مبلغی کنار میگذاشتیم تا بعدها با آن کاری راه بیندازیم.
۴.۱۴
یک هفته در مترو بالش فروختم.
اولین فروش رودررو · کنار گذاشتن خجالت
۴.۱۵
در هر رویداد و مسابقهی دانشجویی که بود شرکت کردیم، مثل مدرسهی ملی افرا و رویداد رشد.
۴.۱۶
پروژهی کارشناسیام یک فلزیاب دستی برای فرودگاه بود. طراحی و ساختش را خودم انجام دادم و نمونهی اولیه را با بدنهی پرینتشده تست کردم.
۴.۱۷
با کمک استاد با یک شرکت خودرویی مذاکره کردیم و دو پروژه گرفتیم. یکی جعبهسیاه خودرو برای تشخیص مقصر تصادف بود و دیگری معماری AUTOSAR. هر دو را امکانسنجی کردیم و به پیادهسازی اولیه رساندیم. سه سال طول کشید و درآمدش آنقدر بود که چیزی هم کنار بگذاریم.
لول ۵
۲۴–۲۵ سالگی
همراهها تیم میرود · یک همکلاسی دانشگاه تهران · متصا
۵.۱
در یک شرکت پهپادی مشغول شدیم و روی سیستم ضدبرخورد و بردهای فرستنده و گیرنده کار کردیم.
۵.۲
با ارائهای که دادم، در پارک علم و فناوری پردیس پذیرش گرفتیم و واحد تحقیق و توسعه شدیم.
۵.۳
در نمایشگاه اینوتکس غرفه داشتیم.
۵.۴
زبان انگلیسی را به یک شاگرد کلاس سومی استثنایی درس میدادم. درآمد خوبی بود و کمکم پساندازی جمع شد.
۵.۵
یک دورهی فشردهی چهارجلسهای ساخت ایجنت و اتوماسیون با n8n و Make را درون یک سازمان برگزار کردم.
۵.۶
کنکور ارشد مدیریت دادیم. یک روز دور هم نشسته بودیم و گفتیم همین اکیپ دانشگاه تهران قبول میشود. چند ماه بعد اسم یک ردیف از بچههای سهپاد بالای بنر دانشکده بود.
۵.۷
فشار مالی بیشتر شد و تیم کمکم راهش را جدا کرد.
۵.۸
با جنگ دوازدهروزه همهچیز با هم متوقف شد. پروژههای خودرو پشتیبانی نشد، اندوختهی تیم از دست رفت و کسبوکارها بسته شد.
۵.۹
برای بورس دولت ژاپن (مونبوکاگاکوشو) اقدام کرده بودم و پساندازم صرف آماده کردن مدارک شده بود. جنگ آن برنامه را هم لغو کرد.
۵.۱۰
بعد از این سقوط دیگر نمیتوانستم اعتماد کنم. آنهمه از ساختار و اصول حرف زده بودیم و باز همهچیز فرو ریخته بود. این سؤال روی شخصیت و نگاهم سنگینی میکرد و عملاً شکسته بودم.
۵.۱۱
تصمیم گرفتم مدتی فقط درس دانشگاه بخوانم. جواب داد. ذهنم از آن فضا فاصله گرفت و معدلم بالا رفت.
یک پناه کوتاه که نتیجه هم داد
۵.۱۲
سختترین دورهی زندگیام شروع شد. نزدیک ۲۵۶ جا رزومه فرستادم و حتی یک دعوت به مصاحبه نگرفتم. دوره دیدم، رزومه را بازنویسی کردم و هر راهی را امتحان کردم.
۵.۱۳
در آن ماهها وزنم خیلی بالا رفت. ماشین ندارم و همهجا را پیاده میروم، و همین عادت تنها ورزشی بود که آن روزها نگهش داشتم.
وزن بالا رفت · پیادهروی را رها نکرد
۵.۱۴
یکی از استادهایم مرا به شرکتی معرفی کرد که در آن شریک بود. یک ماه دادههای بازار مسکن را از اینترنت جمع کردم، در Power BI نمایش دادم و برای آن مجموعه برنامهی بازاریابی نوشتم. کار تحویل شد، ولی شراکتشان بههم خورد و گرفتن حقوقم دردسر زیادی داشت. تلخ بود، ولی یک ماه مرا از کفی که در آن بودم بیرون آورد.
اولین کار دادهای واقعی · یک ماه نفس کشیدن
۵.۱۵
یکی از همکلاسیهای دانشگاه تهران گفت سری به شرکتش بزنم تا دربارهی یک برد الکترونیکی حرف بزنیم. از همان جلسه استخدام شدم و کار با هوش مصنوعی را شروع کردم. هیچ کاری را رد نمیکردم، اصطلاحات برنامهنویسی را سریع یاد گرفتم و از صفر بالا آمدم.
نقطهی عطف. تبدیل شدن به مهندس هوش مصنوعی
۵.۱۶
اولین سایت سهبعدیام را برای مدیر همان شرکت ساختم. بعد چند سایت کوچک دیگر آمد و کمکم پروژهی فریلنس هم گرفتیم.
۵.۱۷
یک پروژهی فریلنس الگوتریدینگ در بازار کریپتو آمد. یک ماه رویش کار کردم و میدانی ساختم که در آن بیست ایجنت هر روز روی دادهی زنده با هم رقابت میکردند. بیشترِ کار جنگ با بایاسها بود، بهخصوص بایاس بکتست که روی کاغذ سود نشان میدهد و در بازار واقعی میبازد. نتیجهی مالی نداشت، ولی از نظر فنی یکی از سنگینترین کارهایم بود.
ارزش فنی، بدون خروجی مالی
۵.۱۸
یک پروژهی اتوماسیون لینکدین از هند تأیید نهایی شده بود که جنگ دوم شروع شد و اینترنت قطع شد. این بار یاد گرفته بودم ضربه را کمتر به خودم راه بدهم.
ضرر مالی · ولی روحیه این بار نشکست
۵.۱۹
دوباره شروع کردم، این بار با دویدن. حالا زیاد میدوم.
۵.۲۰
در یک مسابقهی دوومیدانی دانشجویی شرکت کردم. به جمع برترها نرسیدم، ولی فهمیدم کجای کارم.
۵.۲۱
یک کانال پادکست شخصی در تلگرام دارم که چند نفری شنوندهاش هستند.
جایی برای فکر کردن با صدای بلند
۵.۲۲
درسهای ارشد کارآفرینی تمام شد و حالا روی مقاله و پایاننامه کار میکنم.
۵.۲۳
از شرکت همکلاسیام جدا شدم و با متصا قرارداد پیمانکاری بستم.
۵.۲۴
این روزها سینترا را میسازم، یک لایهی هوش بازار برای صندوقهای سرمایهگذاری. هر روز دادهی بیش از ۳۵۰ صندوق را جمع میکند، آنها را بر پایهی ریسک و بازده رتبه میدهد و پیش از خروج پول هشدار میدهد. در بکتست، صندوقهایی که هشدار گرفتند دو برابر بیشتر با خروج سنگین روبهرو شدند. هنوز به درآمد نرسیده و آن را به چند مجموعه ارائه میدهیم.
داده، تحلیل مالی و محصول در یک کار
ادامه دارد
بقیهی داستان را در رزومه ببینید، یا اگر کاری دارید که باید ساخته شود، پیام بدهید.